عاشورا در سیرالئون
یکی از بچه های نیک روزگار یک نظر خصوصی برام فرستاده.دیدم حیف شده خصوصی فرستاده.شما هم بخونید.
پدربزرگم،پس از لبنان مدتی برای تبلیغ در سیرالئون بود.(سیرالئون کشور کوچکی است در غرب آفریقا که در آن زمان تعداد مسلمانانش انگشت شمار بود و مردم یا مسیحی بودند یا دین های بدوی و بومی)یکی از جوانان مسیحی مرده بود و مراسم باشکوهی در کلیسای اصلی شهر برگزار کردند.
پدربزرگم با همان عمامه سیاه و عبای قهوه ای و ریش بلند به کلیسا رفت به طوری که توجه همه را جلب کرده بود و به داغ دیده ها تسلیت گفت، در آخر مجلس پدر آن جوان (که از بزرگان مسیحی ها بود)به پدربزرگم گفت: با این که تو هم کیش ما نبودی هیچ نسبتی با این جوان نداشتی آمدی، حالا من چه کنم ؟!
پدربزرگم گفت: 10 محرم هم مجلس یکی از جوانان ماست، بیا !
عاشورای آن سال سیرالئون دیدنی بود
پدربزرگ من یکی از دوستان آیت الله موسی صدر بود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۸ ساعت توسط سلمان
|