غریبانه و دکتر عماد افروغ

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر خاطر مبارکتان باشد پیش از انتخابات در یک مطلبی نوشتم آقای روحانی فرمودند که من سرهنگ نیستم اما یادشان رفت بفرمایند من امنیتی بودم.

این را از این لحاظ میگویم که امروز یک ماه بعد از انتخابات دکتر عماد افروغ که ما افکارشان را دوست میداریم مصاحبه میکند و میگوید:

"قطع نظر از اینکه مخاطب آقای روحانی در مناظرات انتخاباتی و بستر آن چه بود؛ وقتی آقای روحانی این نکته را مطرح کردند که من سرهنگ نیستم، بنده اگر جای طرف مقابل او بودم می‌گفتم شما که حقوق خوانده‌اید از حق امنیت هم اطلاع دارید؛ حق امنیت با امنیت‌گرایی یکی نیست.

امنیت‌گرایی امر مذمومی است اما حق امنیت یک حق شناخته شده است و سرهنگ با حق امنیت شناخته شده است. ما هم مخالف این هستیم که نظامیان  وارد عرصه‌های سیاسی و اقتصادی شوند و به شدت هم با آن مخالفت کرده‌ایم.

این حرف (سرهنگ نیستم) حرف خوش‌آهنگی برای من نبود. بلکه یک نوع استفاده از جو طبیعی و مخالف سرهنگ گرایی بود. "

این صحبتهای جناب دکتر افروغ را گذاشتیم که بدایند کجا را دارید میخوانید.حضرت شان تازه یک ماه پس از انتخابات به این رویکرد سوار موج شدن جناب روحانی تاختند و ما قبل از انتخابات و در اوج شور و شوق طرفداران دکتر روحانی.

ضمن اینکه من قبلا هم در این وبلاگ نوشتم آدمهایی مثل محسن رضایی و یا قالیباف بدون در نظر گرفتن دیدگاه های سیاسی شان انصافا آدمهای نظامی که نبودند.دشمن به کشورشان حمله کرده و آنها دفاع کردند.اینها مجاهدند چون نظامی گری شغل شان نبوده است.

البته اخلاق سیاسی دکتر روحانی با اخلاق جریان آقای مصباح و احمدی نژاد زمین تا آسمان فرق دارد.ولی به هر حال این جمله "من سرهنگ نیستم" جمله پسندیده ای نبود.

هدف از نوشتن این پست نشان دادن عمق مطالب وبلاگ فرزانه غریبانه بود.خواستیم بگوییم ما همچین آدمی هستیم.

 

فرشته ای سوار بر نیسان آبی

بسم الله الرحمن الرحیم

اگر ایمان داشته باشیم که تمام تصادفات  زندگی در اراده الهی انجام میگیرد

به این نتیجه رسیده ام که اون فرشته یا فرشته هایی که مسئول امور زندگی مربوط به بنده هستند یکی از وظایف اصلی شان یا اصلی ترین وظیفه شان آدم ضایع کنی است.

یعنی کافیه با چندتا نماز حسابی و روزه طولانی و لابد شب زنده داری فکر کنی رسیده ای به مرز شهادت.

به بیست و چهار ساعت نمی رسد همچین عیان نشانت میدهند هیچی نیستی... هیچیا.

اصلا خوشمان نیامد.اینها باید توجه کنند آدمیزاد جماعت به امید زنده است.به اعتماد به نفس.

اصلا یعنی چی ؟ میخواین بگین غرور خوب نیست .خب باشه.اینجا که آسمان دوم سوم نیست که .اینجا رو زمین ما اصول خودمان را داریم.بیاین بشینیم قشنگ گفتگو کنیم به نتیجه برسیم.اینکه نمیشه که شما کیهان بازی در بیاری.

آخه یه نگاهی هم به کارنامه مثبت طرف می اندازند.یا حداقل اول یه هشدار میدن.یه بوقی یه راهنمایی چیزی.همینطور نیسان آبی وار که نمی پیچن وسط احوالات شهادت گونه زندگی آدمیزاد آخه.

گفتاری از امام موسی صدر درباره ماه مبارک رمضان

در تجربه جدید در این ماه مبارک و فریضه روزه‌داری باید عقل و دل خویش را با بدن‌هایمان به کار بگیریم، بر ماست که بیاندیشیم و تأمل کنیم، باید محبت بورزیم و به فکر دیگران باشیم، باید محبت و اندیشه را در عبادت روزه خود وارد کنیم، رمضان تنها با این اوصاف رمضانی است که فضایی ایجاد می‌کند تا انسانی عزتمند و سرفراز پرورش یابد که فاتح مکه باشد و پیروز جنگ بدر و سازنده تاریخ. این است رمضانی که ماه انس است و هنگام احساس آلام هم‌نوعان،‌ موسم به فراموشی سپردن کینه‌ها و الفت جامعه و توحید کلمه و نزدیکی دوباره قلب‌ها و برانگیختن دوباره امت. روزه ماه مبارک با این اوصاف نخستین گام است برای پایه‌گذاری و ساختن تاریخ.

روزه و نماز و عید تنها تکالیف و مناسک کلیشه‌ای تحمیلی نیستند که ما برای ارج نهادن به خدا تقدیم او می‌کنیم یا به عنوان مالیات‌هایی برای عالم غیب پیشاپیش می‌فرستیم بلکه این عبادات نیروهای محرکه و انگیزه‌های تجدید قوه دفاع در حیاتی سالم و تصحیح انحراف و خطا در سلوک انسانی است.

روزه خروج از زندگی روزمره است، لحظه‌ای اندیشیدن و تأمل کردن خارج از عادات روزمره انسان است انسان برای یک لحظه، یک ساعت یا ماهی از ماه‌ها با پروردگار خود پیوند ویژه‌ای می‌خورد، انسان پیوند خود را با زندگی معمولی روزمره قطع می‌کند، سپس در جهت تنظیم این روابط و غلبه براین وابستگی‌ها و این احساس که او آزاد است تلاش می‌کند او شخصیت خود را کامل می‌کند خود را از نو می‌سازد و نفس خویش را تزکیه می‌کند. ما در این ماه و با روزه‌ای که در این ماه می‌گیریم می‌توانیم از هواها، ستمگری‌ها، ضعف‌ها و نیازها و انحراف در بستر زندگی روزمره و عادی خویش آزاد شویم و از آزادگانی شویم که بر آینده خود مسلطند و سرنوشت خویش را رقم می‌زنند.

 

آقای شریعتمداری ؛ همه حرمت دارند

آقای شریعتمداری در یادداشت خود در روز یکشنبه شانزدهم تیرماه می نویسد:
"به کیهان اعتراض -که چه عرض شود- فحش و ناسزا می‌گویند که چرا حرمت نگه نمی‌دارد؟! که باید پرسید؛ کسانی که اسلام را پاس نمی‌دارند، به ساحت مقدس حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) اهانت می‌کنند، تصویر مبارک حضرت‌ امام(ره) را پاره و لگدمال می‌کنند؟ به حمایت از اسرائیل و آمریکا شعار می‌دهند، با گروه‌های تروریستی علیه مردم وطن‌ خویش ائتلاف می‌کنند، از پادشاه وهابی عربستان سعودی برای مقابله با جمهوری اسلامی کمک مالی می‌گیرند و... چه حرمتی دارند؟!"

در مورد این بخش از سخن ایشان دو نکته به نظر می رسد:
اول-در دین اسلام همه حرمت دارند، حتی کافر حربی! یعنی نوع برخورد با وی دارای محدودۀ شرعی و الهی است. خداوند به هیچ احدی اجازه نداده که با دیگران هر برخوردی را که دوست داشت بنماید. یعنی اگر کسی بنابر مجازات اسلامی مستحق اعدام بود شما حق ندارید به او تهمت بزنید، هرچقدر خواستید او را بزنید، پس از اعدام وی را مثله کنید و... .

قطعا شما هم، چنین منظوری ندارید اما از حرف شما این مطلب برداشت می شود.

اگر حزب اللهی و مسلمان ما این گونه گردید که به خود اجازه دهد که در برابر مخالف خود(اعم از معترض یا دشمن) از هر شیوه ای برای دفع ضرر وی استفاده کند، آن وقت باید فاتحۀ اسلام را خواند!

مثلا شما براحتی می گویید آقای عارف دربین هشت نامزد کمترین رای را داشت! این مساله نه از نظر سنجی ها بر می آمد نه از استقبال های مردمی.
یا با این که شخصا در نماز جمعۀ آقای هاشمی حضور داشتید، در روزنامۀ خود نوشتید که این نمازجمعه از نمازجمعه های عادی تهران کم جمعیت تر بود!
در موارد بسیاری مخالفان سیاسی خود را (حتی آنان که در مسولیت های نظام حضور دارند) با سوسک و شپش و الاغ و....مقایسه کردید.

اگر از انتقادات به قلم تند و نتیجه گرای شما بگویم مثنوی هفتاد من کاغذ است اماآقای شریعتمداری!

بنده حاضرم در را اسلام ، امام و رهبری عزیز در معیت بسیجیان پاک و مخلص در دفاع از میهن اسلامی برخاک داغ میدان نبرد جان ناقابل خویش را تقدیم کنم، اما حاضر نیستم لحظه ای با سبک شما از انقلاب و اسلام دفاع نمایم!

ما مسلمان آن اسلامیم که پیامبرش وقتی جنازۀ یهودی را از مقابل وی تشییع می کردند، از جای خود به احترام برخاست، اصحاب عرض کردند یا رسول الله، این جنازۀ یهودی است!(با آن آیات راجع به یهود که دشمنی آن ها با اسلام تصریح شده است)

وجود نازنین پیامبر رحمت صلوات الله علیه وآله فرمودند: جنازه احترام دارد، باید احترام آن حفظ شود...

عرب جاهلی بعد از پیروزی بر رقیب و قتل وی، تمام دارایی های اورا غارت می کرد و برای خالی کردن کینه و ایجاد رعب و وحشت، جنازۀ وی را برهنه می ساخت و گوش و بینی و لبهای جسد را می برید و مثله می کرد! علی علیه السلام که آموزش یافتۀ مکتب اسلام است، پس از پیروزی بر عمربن عبدود و قتل وی، از کنار جنازۀ وی بدون کوچکترین تعرّضی عبور نمود و و قتی خواهر عمرو بر سر جنازۀ برادر خود آمد، حیرت زده شد، چراکه دید نه تنها به جسد وی بی حرمتی نشده است، بلکه کمربند و تجهیزات گران بهای وی دست نخورده است، پس گفت برای برادرم شیون نمی کنم چرا که بدست جوانمردی کشته شده است.

در سرۀ اهل بیت هرگز دروغ و تهمت و مبالغه در تایید یا نکوهش و.. نمی بینیم، امام علی روحی فداه، آنقدر سعۀ صدر داشت که در مقابل خوارج که در مسجد بلند می شدند ونه انتقاد، که اورا کافر خطاب می کردند ، نقل به مضمون فرمودند: تا زمانی که دست به شمشیر نبرده اید کاری به شما ندارم وفقط پاسختان را می دهم و حتی حقوق آنها را از بیت المال قطع ننمودند!

آقای شریعتمداری، بدانید که بی حرمتی عزت و موفقیتی پایدار ندارد، باورکنید هروقت با دوستان منتقد خود بحث می کنم و از نظام پر افتخار اسلامی دفاع می نمایم، بحث به شما که می رسد آن ها دیگر حرف های مرا نمی پذیرند چراکه می گویند ایشان ادبیاتش اهانت آمیز است. حرمت نمی داند.

دوم_
چه کسی گفته است تمام اتفاقات طرف معترض، در سال ۸۸ خلاصه شده است در پول گرفتن از عربستان، اهانت به امام، اسلام، امام حسین علیه السلام و حمایت از آمریکا و اسراییل؟!

شما چرا به زور عدۀ قلیلی را که شعار نه غزه نه لبنان سر دادند را به سمت دوستی اسراییل و آمریکا هل می دهید؟! اگر آنها به غلط می گویند که غزه و لبنان به ما چه مربوط، دلیل می شود که حامی اسراییل و آمریکا هستند؟!

اگر هزاران نفر از معترضین شعار یا حسین سر داده اند و به غلط کشور را به آشوب و بی اخلاقی کشیده اند، ما باید به خاطر اهانت گروهی اندک به عزاداران حسینی، به زور تمام آنان را به اردوگاه مخالفان امام حسین هدایت کنیم و همه را جمع بزنیم؟!

عکس پاره ای از امام عزیزمان گوشه ای پیدا شده حالا همه معترضین شدند ضد امام؟!

آقای شریعتمداری!
بخدا امثال امام، رهبری، بهشتی، طالقانی، مطهری خون دل ها خورده اند تا بسیاری از این جوانان و این مردم را تک به تک از دل کاباره ها و گوشۀ خیابان ها بیرون بکشند و فکرشان را متمایل به خدا و اسلام و انقلاب کنند واز آن ها مردان وزنانی بسازند که دنیا از استقامت و خردشان انگشت به دهان بماند.، واقعا این جذب حداکثری و دفع حداقلی کجای قلم شما جای گرفته است؟! این اعمال ضد اسلامی در میان عده ای از معترضین را که همه محکوم کرده ومی کنند.مهم آنست که ما پشت این مقدسات پنهان نشویم وایرادات خود را فراموش نکنیم و از دایرۀ انصاف در مقابل مخالفان و معترضان خارج نگردیم.

رهبری درحوادث سال ۷۸ چه زیبا فرمودند که ما در دشمن شناسی دچار اشتباه نمی شویم دانشجو فرزند ماست، متعلق به این کشور است.

دوستانه تر و با انصاف به معترضین بنگریم.
 
سایت الف

بعد از ۴۸ ساعت در سردخانه زنده ماندم

در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس باید جاده اهواز- خرمشهر باز می‌شد تا راه فرجی برای ورود به خرمشهر فراهم شود. آن زمان من در لشکر 7 ولی عصر(عج) بودم.

 در فاصله 50 متری تیربار, تیری به پهلویم اصابت کرد. آنقدر شور و شوق داشتم که اصلاً متوجه جراحت نشدم. چند متر دیگر که جلوتر رفتم، احساس کردم بدنم سرد و بی‌رمق شده‌ و لباسم خیس است. تصور کردم قمقمه آبم سوراخ شده اما آقای محمدی که همراهم بود گفت: «خون‌ریزی داری؟!»

نارنجکی هم در نزدیکی مان منفجر شد و چند ترکش خوردم و لباسم آتش گرفت که با کمک بچه ها آتش را خاموش کردیم

بعد از حدود 10 دقیقه یک گروه امدادگر از لشکر 31 عاشورا آمدند. یکی از آنها پرسید: «چه شده؟» گفتم: «مجروح شدم». با چراغ‌قوه به من نگاه کرد و وقتی اوضاع شکم مرا دید به بقیه به زبان ترکی گفت: «روده‌های این بنده خدا بیرون ریخته! نهایتاً بیشتر از 5 دقیقه دیگر زنده نمی‌ماند». سریع به ترکی به آنها گفتم: «برادران بزرگوار، شما تعیین تکلیف نکنید. نگه‌دار ما خداست و به او متوسلیم». تا این را گفتم، به ترکی به همراهانش گفت: «ایشون از همشهری‌های ماست!» چفیه را باز کردم و به آنها گفتم شکم مرا ببندید. از عجله زیاد، چفیه را محکم روی سینه‌ام بستند! البته مقصر هم نبودند، شدت آتش بسیار زیاد بود و بیشتر ماندن زیر آن آتش سنگین به صلاح نبود. دست به شکمم کشیدم، دیدم روده‌هایم هنوز باز است!

به آنها گفتم که چفیه را اشتباهی بستند و دوباره چفیه را به شکمم بستند اما آنقدر محکم که احساس می‌کردم نفسم بیرون نمی‌آید. باز گفتم: «اگه ممکن است کمی چفیه را شُل‌تر کنید، نفسم حبس شده!» گفتند: «کار دیگری نداری؟» گفتم: «نه. اما اگر مجروح دیگری را خواستید ببرید، کمی احتیاط کنید!».

از یک نقطه‌ای، دیگر نتوانستند مرا بیشتر ببرند. درگیری‌ها زیاد شده بود آنقدر که به جنگ تن‌ به‌ تن کشید. از امدادگران خواستم که مرا بگذارند روی زمین و به جلو بروند.

کار به جایی رسیده بود که عراقی‌ها به مجروحینی که زنده بودند، تیر خلاصی می‌زدند. یکی از آن‌ها بالای سرم آمد و اسلحه را روی سینه‌ام گذاشت. قبل از اینکه تیر خلاصی را بزند، بعثی دیگری که با او بود، او را هل داد و گفت: «او که مرده، چرا تیر حرام می‌کنی؟» در دلم گفتم: «خدایا هرچه صلاح توست..». چند لحظه بعد از رفتن عراقی‌ها صدای تکبیر برادران رزمنده بلند و منطقه با منور مثل روز روشن شد.

از شدت درد روی زمین غلت می‌زدم و با خدا راز و نیاز می‌کردم که «خدایا دیگر توانی برایم نمانده، از من قبول می‌کنی؟» دائم ساعت را نگاه می‌کردم، زمان به کندی می‌گذشت. برام یقین حاصل شده بود که لحظات آخر عمرم است. به خدا گفتم «خدایا من نمی‌توانم برای تو تعیین تکلیف کنم، اما تو می‌دانی تاکنون خیلی آرزوی زیارت کربلا را داشته‌ام و دارم. خدایا، این لحظات آخر ابا عبدالله الحسین (ع) یا امام زمان (عج) را بالای سر من برسان». بعد از مرور این حرف‌ها شهادتین را گفتم و از شدت درد دقایقی از حال رفتم.

در همان وضعیت بی‌هوشی، احساس کردم سیدی بالای سرم نشسته و سرم را روی زانوی خود گذاشته. دستی را هم اطراف جایی که جراحت داشت حس می‌کردم. آن لحظه تصور می‌کردم یکی از این بزرگواران بالای سرم بوده... از آن زمان به این نتیجه رسیدم که هرچه را خالصانه نیت کنیم خداوند به ما عنایت می کند، چراکه من تنها نیت کردم که ائمه علیهم السلام بالای سرم حاضر شوند و خداوند از من دریغ نکرد.

بعد از چند دقیقه چشمانم را که باز کردم، دیدم دوباره سرم روی سنگ‌ها برگشته است. روحیه‌ام بسیار عوض شده بود و دیگر احساس درد نداشتم, اما هنوز نمی‌توانستم حرکت کنم.

پیرمردی که در چند متری من بر اثر مجروحیت بر زمین افتاده بود، پیش من آمد و گفت: «برادر شما چه کسی هستید؟» گفتم: «منظور شما چیه؟» گفت: «دیشب بالای سر شما چه کسی آمده بود؟» می‌ترسیدم هرچه بگویم، بگوید خواب دیده‌ای یا انکار کند اما او خودش گفت: «من دیدم که دیشب سیدی بالای سر شما بود و دستش را روی جراحت شکم تو گذاشته بود». هرچه می‌گفت با خواب من مطابقت داشت. انگار مواردی را که در خواب دیده بودم، او در بیداری دیده بود! نامش احمدی بود از یکی گردان‌های مشهد که آن زمان 60 ساله نشان می‌داد.

پیرمرد ایستاد و با دستانش به آمبولانس‌هایی که برای یافتن مجروحین آمده‌ بودند علامت می‌داد که به سراغ من بیایند. امدادگرها مرا داخل آمبولانس گذاشتند اما تا وضعیت مرا دیدند، به یکدیگر گفتند: «کار این بنده خدا که تمام است! به بیمارستان نمی‌رسد!» تا حرف‌هایشان را شنیدم، دیدم می‌توانم حرف بزنم، به سختی گفتم: «برادران بزرگوار، من از ساعت یازده‌و‌نیم دیشب که مجروح شده‌ام، همینطور اینجا افتاده‌ام! تا الآن هم خدا مرا نگه‌داشته و بعد از این هم همینگونه است». تا این را گفتم، گفتند: «واقعاً از ساعت یازده‌و‌نیم دیشب؟» گفتم: «بله». مرا به بیمارستان ماهشهر بردند.

* او را به سردخانه ببرید!

در اتاق عمل، دست و پای مرا به تخت بستند و لباس‌های مرا پاره کردند. پزشکان آمدند و تا مرا دیدند، گفتند: «این رزمنده دیگر حتی نفس نمی‌کشد! او را به سردخانه کنار شهدا ببرید!» دیگر توان حرف زدن هم نداشتم و نمی‌توانستم بگویم که زنده‌ام، مرا نبرید. تا کشوی سردخانه، آنچه اطرافم می‌گذشت را می‌فهمیدم اما بعد از آن دیگر از هوش رفتم.

* لحظاتی که در سردخانه گذشت

از آن ساعات تنها دشت بزرگی پر از گل و درخت در یادم مانده و صدای "یا حسین (ع)" و "یا مهدی (عج) ادرکنی"... به هیچ‌وجه احساس درد نمی‌کردم.

نمی‌دانم 72 ساعت یا 48 ساعت آنجا ماندم. تا اینکه یکی از رزمنده‌ها، به نام شهید ابراهیم اسداللهی که فرمانده گردان بود، برای پیدا کردن برادر مجروحش به بیمارستان آمد. گویا پرسنل به او گفته بودند برادرش را به مشهد اعزام کرده‌اند. حتی لیست اعزام را نیز به او نشان دادند. اما او نپذیرفت و اصرار داشت که برادرش در آن بیمارستان است. پرسنل هم که دیدند او راضی نمی‌شود، از اسداللهی خواستند تا به سردخانه هم سر بزند, شاید آن‌جا باشد.

* جنازه‌ای که کیسه‌اش عرق کرده بود

بعدها برایم ‌گفت: «وقتی به پایین آمدم، منصرف شدم. دیگر تمایل نداشتم جلوتر بروم، اما انگار کسی مرا هل می‌داد که سردخانه را ببینم. ترسناک و وحشتناک بود و دائم می‌گفتم خدایا چه اشتباهی کردم که به اینجا آمدم. کشوی اول را در سردخانه بیرون کشیدم اما جنازه برادرم نبود. کشوی دوم را کشیدم، دیدم شخصی را با لباس رزم آنجا گذاشته‌اند که نایلونی که روی ان کشیده‌اند، عرق کرده! حالت عجیبی به من دست داد. احساس کردم خیالاتی‌ شده‌ام. سریع به بخش رفتم. بعد از چند دقیقه احساس کردم اگر آن رزمنده زنده باشد، من گناه‌کارم! برای اطمینان بیشتر دوباره به سردخانه برگشتم. کشو را کشیدم و مطمئن شدم آن رزمنده زنده است! به سرعت به بخش رفتم و به پزشکان و پرستاران اطلاع دادم که مجروحی که داخل سردخانه است شهید نشده و زنده است».

* لباس‌هایم را به تبرک می‌بردند

به اصرار او پزشکان و پرستاران به سردخانه آمدند و وقتی از زنده بودنم مطمئن شدند به سرعت مرا به اطاق عمل بردند! عمل جراحی من از 7-8 صبح تا هفت غروب طول کشید و به گفته پرستاران 15 روز بیهوش بودم! 15-16 بعد از عمل بود که بدنم کم کم گرم شد. به شدت احساس تشنگی می‌کردم. 2 پرستار به صورتم آب می‌پاشیدند تا حس مرا تحریک کنند. قطرات آب را حس‌ می‌کردم. به سختی چشمانم را باز کردم... یکی از آنها فریاد کشید و ‌گفت: «یا حسین(ع)! ما تابه حال چنین چیزی ندیده‌ایم!».

نمی‌توانستم حرف بزنم، اما می‌دیدم پرستاران لباس مرا پاره کرده و بین خود به عنوان تبرک تقسیم می‌کنند. آن‌ها می‌گفتند «زنده‌ماندن بعد از 48 ساعت در سردخانه و 15 روز در کما، معجزه است، شما شهید زنده‌اید». بعد از چند روز مرا به بیمارستان امام خمینی(ره9 بردند و حدود یک سال آنجا بستری بودم. چندین عمل آنجا انجام دادند و حدود 70 درصد از روده‌ام را برداشتند و ... پس از مرخصی دوباره عازم جبهه‌ها شدم، یعنی حدود سال 62. اما از آنجا که توانایی جنگیدن نداشتم، کارهای اداری مانند آمار شهدا و مجروحین را به عهده می‌گرفتم.

فعلاً پذیرفته نشده‌ای

یک شب در جبهه غرب در سنگر خوابیده بودم. یکی از دوستان شهیدم، «ابراهیم ترک» به خوابم آمد. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «برادر یوسفی وسایلت را جمع کن، وصیت نامه‌ات را بنویس و آماده شو که چند روز دیگر قرار است پیش ما بیایی». پرسیدم: «شما از کجا می‌دانی؟» گفت: «اینجا کسانی هستند که به من اشاره می‌کنند به شما بگویم پیش ما خواهی آمد». نیمه‌های شب از خواب بیدار شدم. خوشحالی تمام وجودم را گرفته بود. شوق شهادت چنان در جانم پیچیده بودم که خودم را از یاد برده بودم. بلند شدم نماز نافله شب را خواندم. پس از این خواب روزهای متمادی در این فکر بودم که خداوند این بنده حقیر را دوست داشته که شهادت او را تایید کرده است. از طرف دیگر به حال و روز پدر و مادر پیرم پس از رفتنم از این دنیا می‌اندیشیدم. تا اینکه همان دوستم دوباره به خوابم آمد و گفت: «حسین آقا! با خود خیلی چیزها اندیشیده‌ای! اما فعلاٌ در این دنیا خواهی ماند... قسمتی از بدن شما که مجروح شده است به عنوان شهید پذیرفته می‌شود، اما فعلاٌ خودت نمی‌آیی.».

خاطرات حسین یوسفی فرمانده گروهان لشکر21 حمزه

منبع:فارس

کدام جمهوری اسلامی ؛ بهشتی یا مصباح ؟!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

من مکرر به جناب آقای مصباح هم گفته ام . گفته ام دوست عزیز ، چرا این بحث هایی که احتیاج به رسیدگی بیشتر دارد باید اینطور مطرح شود؟ ...بحث من در اینجا بحث جناب آقای مصباح نیست. بحث من در اینجا با شما طلاب است . به ایشان هم در این ده – پانزده روز قبل عرض کردم . گفتم آقا! بحث ، بحث روش تربیتی مدرسه است ... شما طلاب مدرسه نمی توانید با این اسلوب بار بیایید وگرنه لااقل بنده نمی توانم در چنین مدرسه ای ذره ای در کارها سهیم باشم.

مدرسه ای که بخواهد یک مشت انسان لجوج ، پرخاشگر بی جا و متعصبتربیت کند، نتوانند با هم دو کلمه حرف بزنند چه ارزشی دارد؟ در این صورت چه خدمتی به اسلام و به حق کرده اند؟ به چه انگیزه ای ؟...

من می گویم شرط اول خدمت در مدرسه این است که انسان منصف ، اسلام انصاف آور ، تشیع انصاف آور در مدرسه پا بگیرد. برخورد باید منصفانه ،منطقی ، آرام، متین، روشنگر، امکان فکر گسترده دادن ، باشد. تحجر، تعصب، جمود، مطالب را زود در چارچوب های محدود آوردن و تاختن ، هرگز نمی تواند آهنگ تربیت مدرسه باشد.اگر هست ، بنده از این مدرسه نیستم.

اگر چنین چیزی در مدرسه هست ، رفقای ما اعلام بفرمایند که رسالتش این است ، مطمئن باشید آخرین دیدارمان با شما به عنوان مدرسه خواهد بود.

ما می خواهیم انسان جستجوگر بار بیاوریم که در پی شناخت حق باشد. شما آقایان چگونه معارف فعلی خودتان را برای شناخت حق در تمام جزئیاتش آنقدر بالغ می دانید که اینقدر به هم پرخاش می کنید؟! شنیده ام شما رفقا به هم پرخاش می کنید. اصلا ولنگاری می کنید. کِی ولنگاری راه آوردن انسانها به حق است که شما از حربه ولنگاری استفاده می کنید؟...

چرا باید مسئله ای که لااقل میان من و جناب آقای مصباح به صورت دو برداشت قابل طرح است به این شکل درآید ؟ همین طور متقابلا من نیز نباید این کار را بکنم. نمی گویم که فقط آقای مصباح نباید این کار را بکنند، من هم نباید این کار را بکنم. 

خوب دقت کنید این شعار ماست: مدرسه جای برخورد سالم آراء و افکار است....موضع من در برابر دکتر شریعتی و کارهای او موضع بهره برداری صحیح است، نه لگدکوب کردن ، نه لجن مال کردن و نه ستایش کردن و بالابردن.

بلکه حسن استفاده از سرمایه ای در خدمت هدفی ، با روشنگریِ بدون کمترین محافظه کاری برای تمام نقطه های ضعف او...

من با صراحت به جناب آقای مصباح اعلام کردم ، جناب آقای مصباح ! اجمالا به شما بگویم ، من در برابر دکتر شریعتی نقد سالم و سازنده خواهم داشت...جناب آقای مصباح در بحثی که با ایشان کردم فرمودند من به عنوان اتمام حجت می گویم . گفتم برادر، اتمام حجت چیست؟! قبل از اتمام حجت، هدایت مطرح است. اگر هدایت آسیب دید چه اتمام حجّتی؟ من به عنوان یک فرد کارشناس این فن می گویم. اگر قرار است در روحانیت کسی به عنوان صاحب نظر در مسائل مربوط به نسل جوانِ درس خوانده در ارتباط با مذهب نام برده شود ، لااقل من که یکی از آنها هستم. عمرم را در این راه گذراندم. من به عنوان کارشناس صاحبنظر این فن می گویم این خطرناک است. "اتمام حجت" چیست ؟! می گویم این، تمام رشته های این سی- چهل سال را پنبه می کند. اتمام حجّت یعنی چه؟

بخشهایی از سخنان شهید آیت الله بهشتی در جمع طلاب مدرسه حقانی

صفحات 33 تا 84 کتاب "شریعتی ؛ جستجوگری در مسیر شدن

.....

اولین بار نام شهید بهشتی را در حدود هفت هشت سالگی روی نوارهای کاست پدرم دیدم.سخنرانی ها و جلسات حزب جمهوری اسلامی.

بعدتر ایشان خاطراتی از شهیدبهشتی برایم تعریف کرد که شخصیت جذابی از ایشان در ذهنم ساخته شد.

یک روحانی مبارز و محکم که همیشه حضورش در حزب جمهوری اسلامی را میشد از بوی عطر خارجی ش فهمید.

زندانی ساواک که وقتی امام جماعت مرکز اسلامی هامبورگ است بخاطر رعایت حال اهل تسنن مستحبات شیعی نماز را نمی خواند.حتی جایی خواندم که اذان را خودشان بدون اشهد ان علی ولی الله میگفته اند.

کسی که حضرت امام خمینی(س) در موردش میفرماید:این را من کراراً گفته‏ام که مرحوم آقای بهشتی در این مملکت مظلوم زیست.کسی را که من بیشتر از بیست سال می‏شناختم و روحیاتش را مطلع بودم و می‏دانستم چه جور مرد صالحی و مرد به درد بخوری برای این کشور است.

این چند ساله بخش زیادی از سخنرانی های ایشان در سالهای پس از انقلاب که احتمالا بیشتر سخنرانی های مربوط به حزب است و منتشر شده شنیده ام.صدای قوی و استدلال های محکم شهید بهشتی ایمان هرکس با هر زمینه ای را تحت تاثیر قرار میدهد.

مرحوم حجت الاسلام علی حجتی کرمانی، داماد آیت الله رضا صدر در خاطره ای پیرامون دوستی شهید بهشتی و امام موسی صدر اینطور بیان میکند:آقا موسی رفته بودند تهران تا دکتر متخصص برای پدرشان بیاورند که وقتی رسیدند دیگر پدرشان از دنیا رفته بودند .

با آمدن آقا موسی، جمعیت خیلی شلوغ شد. خوب به یاد دارم که آقای بهشتی دست آقای آقا موسی را در دست داشتند، هر چند لحظه یک‌بار ایشان را بغل می‌کردند و نمی‌گذاشتند که ایشان خیلی بی‌تابی کنند. آنجا بود که من عمق دوستی و‌ صمیمیت میان امام موسی صدر و شهید بهشتی را دریافتم.

امام موسی صدر در سال ۱۹۷۷ نامه ای به شهید بهشتی نوشته اند که اینطور شروع میشود:

برادر عزیز و عقل منفصل و مكمل وجود و دور نزدیك و دوست ارجمند،حضرت بهشتی دام عزه.شد مدتی كه گفت و شنود با تو رو نداد. به علاوه صدها شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین حائل در پیش داشتیم. سعی كردم یكی دوبار گزارش كوتاه و بلندی تقدیم كنم.

آیت الله ی که زبان انگلیسی را راحت صحبت میکند و در چهل و چند سالگی تازه شروع به یادگیری زبان آلمانی میکند در سخنرانی عمومی با همان صدای محکم میگوید آقای ریگان بشنو این صدای ملت ماست که میگوید مرگ بر آمریکا و مرگ بر سازش کار.

میگوید برادر من و خواهر من اگر این فریاد الهی را و این عزت را بخواهیم حفظ کنیم باید برای پرداخت بهای سنگین آن هم آماده باشیم که بهشت را به بها بدهند و به بهانه ندهند.بهشت سعادت بهشت عزت بهشت حاکمیت اسلام را با بهای سنگین پرداخت میکنند.

از شهید بهشتی سخنرانی های بسیاری باقیمانده که میشود گوش داد و با اندیشه مردان خمینی و جمهوری اسلامی آشنا شد.شهید بهشتی در جمهوری اسلامی و در بین ما هم غریب است.


دختر شهيد بهشتي تعریف میکنند: همسر شهيد مطهري، پيش از شهادت كه در يك جلسه سخنراني پدرم حضور داشت، به اطرافيان خود و از جمله من و مادرم گفته بود نگاه كن ببين چقدر از صورت آقاي بهشتي نور مي‌بارد كه دل من از جمله او يكباره لرزيد و بعد گفت: خدا به داد ما برسد و ايشان را براي انقلاب نگه دارد.

ایشان از قول مادرشان مي‌گوید: پدرم در آن روز ابتدا غسل شهادت كرد و سپس لباس نو پوشيد و از خانه بيرون رفت. 

مرحوم فردوسي پور درباره آخرين ساعات عمر مبارك شهيد بهشتي مي‌گفت: اول مغرب نماز را خوانديم. وقتي بيرون آمديم، ديدم آقاي بهشتي مي خواهد وضو بگيرد. گفتم: آقا شما تازه مي خواهيد وضو بگيريد؟ جلسه امشب حساس است، زود تشريف بياوريد. فرمودند شما برويد من هم زود نماز را مي خوانم و مي‌آيم. فوري وضو گرفت و در صحن حزب نماز جماعت ديگري تشكيل شد كه خوشبختانه عكس آن هم كه آخرين عكس آقاي بهشتي است، موجود است.

در جلسه منتظر نشسته بوديم. من دم در نشسته بودم وقتي آقاي بهشتي وارد شد، همه به احترام ايشان بلند شدند و شوخي با ايشان شروع شد. يكي مي‌گفت: حاج آقا امشب خيلي نوراني شده‌ايد. خيلي زيبا و خوشگل شده‌ايد. ايشان هم خنديد و گفت: «چشم شما زيبا مي‌بيند،‌ من فرق نكرده‌ام.» ولي واقعا نوراني‌تر شده بود. جلو رفتند و نشستند. پس از اينكه تغيير دستور جلسه به رأي گذاشته شد و همه رأي دادند كه درباره انتخاب رئيس جمهور پس از بني صدر صحبت شود، بحث شد كه حالا چه كسي در اين باره صحبت كند كه به آقاي بهشتي رأي داده شد.

ایشان قدری صحبت کردند.حدود ده دقیقه و بعد چون ايشان عادت داشت وقتي صحبتش به جايي حساس از بحث مي‌رسيد مكثي مي‌كرد و به شنوندگان دور تا دور جلسه نگاهي مي‌كرد كه چقدر با صحبت او همراه هستند .

در اين ميان، يك دفعه به جمعيت گفت: عزیزان بوي بهشت مي‌آيد. آيا شما هم اين بو را استشمام مي‌كنيد؟

پس از اين جمله بود كه ديگر ما نفهميديم قضيه چه شد. اين قدر انفجار شديد و سريع بود كه هيچ كس از بازماندگان اين فاجعه از لحظه انفجار چيزي به ياد ندارند،من در زير آوار كه هيچ اميدي به نجات نداشتم، اين را ديدم كه نور بسيار شديدي مثل نور چند پرژكتور قوي در اطراف تريبوني كه آقاي بهشتي در آنجا به شهادت رسيد، در حال تابيدن است. از كساني كه مثل من زير آوار بودند، پرسيدم اين نور شديد چيست؟‌ من را مسخره مي‌كردند كه برقها قطع شده است؛ نور كجا بود، ولي واقعا براي لحظاتي اين نور بود. 

شنيدم شهيد شمس‌الدين حسيني نائيني، نماينده مجلس به كسي كه در كنار او زير آوار بود، مي‌گفت: تو هم بوي گلاب را مي‌شنوي؟ وقتي پاسخ منفي شنيده بود، به او گفته بود پس اين علامت آن است كه تو شهيد نمي‌شوي، براي همين، به منزل ما برو و سلام من را برسان و بگو وصيت نامه من توي طاقچه است؛ آن را بخوانند و به آن عمل كنند


فرزند بزرگ شهيد بهشتي، دكتر سيدمحمدرضا بهشتي میگوید: پس از شهادت پدرم، به دليل شدت علاقه‌اي كه مرحوم علامه طباطبايي ، صاحب تفسير گران سنگ الميزان به شاگرد برجسته و خاص خود (شهید بهشتی) داشتند، وقتي اطرافيان خواسته بودند به نحوي خبر شهادت را از ايشان مخفي كنند و يا به گونه‌اي ديگر جلوه دهند تا به ايشان صدمه روحي نخورد. مرحوم علامه به آنها گفته بود:شما مي خواهيد چي را از من مخفي كنيد؟

من الان دارم دكتر بهشتي را جلوي چشمانم مي بينم كه لحظه لحظه دارد در آسمان اوج مي‌گيرد.