خاطره ای از شهید آیت الله مدرس
من در کنار {شهید} مدرس بودم که دو نفر آمدند که یکی از آنها فرنگی بود.
پس از لحظه ای، مردی که مترجم بود، گفت:" ایشان یکی از مامورین عالی رتبه سفارت انگلیسند. چکی تقدیم می دارند برای اینکه به هر نوعی صلاح بدانید، مصرف نمایید."

مدرس خندید و گفت:" به ایشان بگویید من پول و چک قبول ندارم. اگر خواست به من پول بدهد، باید تبدیل به طلا و بار شتر کند و ظهر روز جمعه و هنگام نماز به مدرسه سپهسالار بیاورد و آنجا اعلام کند که این محموله را مثلا انگلستان یا هر جای دیگر برای مدرس فرستاده است تا آن وقت من قبول کنم!".
بعد از ترجمه این سخنان، فرنگی چیزی گفت.
مترجم رو به آقا کرد و گفت:" ایشان می گویند شما می خواهید در دنیا حیثیت ما را نابود کنید."
مدرس خندید و گفت:" به ایشان بگویید از نابودی چیزی که ندارید، نترسید."
شاهد یاران، ش25، ص51؛ به نقل از دکتر عبدالباقی مدرسی(نواده شهید)
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۷ ساعت توسط سلمان
|